محمود نجم آبادى
414
تاريخ طب در ايران ( فارسى )
پندنامه بوزرجمهر به خسرو از شاهنامه : چنين گفت " كاى داور تازهروى * كه بر تو نيابد سخن عيبجوى " برين كار چون بنگرد روزگار * از او نام نيكو بود يادگار " ز گيتى دو چيز است جاويد و بس * دگر هرچه باشد نماند بكس " سخن گفتن نغز و كردار نيك * بماند چنان تا جهانست و ريگ " ز خورشيد و از باد و از آب و خاك * نگردد تبه نام و گفتار پاك " دگر خشم و رشكست و ننگست و كين * چو نمام و دوروى و ناپاكدين " " دگر آنكه از كس ندارد سپاس * به نيكى و هم نيست يزدانشناس " " گزين بگذرى خسروا ديو رشك * يكى دردمندى بود بىپزشك اگر در زمانه كسى بىگزند * ببيند شود جان او دردمند " دگر ديو نمام كو جز دروغ * نداند نراند سخن با فروغ " " چنان چون تن و جان كه يارند و جفت * تنومند پيدا و جان در نهفت " جواب انوشيروان و تعبير كردن بوزرجمهر : نگر خواب را بيهده نشمرى * يكى بهره دانش ز پيغمبرى شبى خفته بد شاه نوشين روان * خرد پيرو بيدار و دولت جوان چنان ديد در خواب كز پيش تخت * برستى يكى خسروانى درخت شهنشاه را دل بياراستى * مى و رود و رامشگران خواستى فرستاد بر هر سوئى موبدى * جهانجوى و بيداردل بخردى همىخواندنديش بوزرجمهر * نهاده بدان دفتر از مهر چهر ز موبد چو بشنيد بوزرجمهر * به دو داد گوش و برافروخت چهر